وقتی قطار اشباح شروع به حرکت کرد، توماس به آقای ماجیکا گفت: همیش از قطار بیرون پرید. او حتماً نقشهای دارد.
اما دیگر خیلی دیر شده بود و از دست آقای ماجیکا کاری ساختهنبود. چرخها با صدای غیژغیژ شروع به چرخیدن کردند و قطار با سرعت سرسام آوری به راه افتاد، طوری که انگار در یک گرداب مکیده میشود. چند لحظه بعد… این اتفاقی بود که دقیقاً افتاد: قطار با صدای عجیبی درون چالهای که ناگهان در زمین دهنباز کردهبود، ناپدید شد.
مجموعه آقا گرگه - آقا گرگه رنگ خودش را عوض میکند
مجموعه ماجراهای امیل 2 - فرار بزرگ امیل
نوئمی 5 - آلبرت گوشگنده
نوئمی 3 - کلید معما
افسونهای نیل 3 - یاقوت آنوبیس
نوئمی 7 - باغوحش در خانه
مجموعه ماجراهای امیل 1 – امیل و موش خرمای آبزیرکاه
نوئمی 4 - هفت واقعیت
مجموعه آقا گرگه - آقا گرگه در زمان سفر میکند
نوئمی 6 - قصر یخ 
دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.