وقتی قطار اشباح شروع به حرکت کرد، توماس به آقای ماجیکا گفت: همیش از قطار بیرون پرید. او حتماً نقشهای دارد.
اما دیگر خیلی دیر شده بود و از دست آقای ماجیکا کاری ساختهنبود. چرخها با صدای غیژغیژ شروع به چرخیدن کردند و قطار با سرعت سرسام آوری به راه افتاد، طوری که انگار در یک گرداب مکیده میشود. چند لحظه بعد… این اتفاقی بود که دقیقاً افتاد: قطار با صدای عجیبی درون چالهای که ناگهان در زمین دهنباز کردهبود، ناپدید شد.
افسانههای ملل 3 - افسانههای عاشقانه، خیالانگیز و عرب
مجموعه ماجراهای امیل 2 - فرار بزرگ امیل
افسانههای ملل برای کودکان ۴ - قصههای گیاهان و میوهها
خانوادهی شاد
سامی و مرد فضایی
چراهای شگفتانگیز ایرانشناسی – استان خوزستان
مجموعه ماجراهای امیل 1 – امیل و موش خرمای آبزیرکاه
دری وروجک 3 - گوسفند سیاه
تئو فرار میکند
مدرسهی شبانهروزی اشباح
نیکولا کوچولو - اسباببازیام خراب شد
نیکولا کوچولو - دردسر در موزه 
دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.