وقتی قطار اشباح شروع به حرکت کرد، توماس به آقای ماجیکا گفت: همیش از قطار بیرون پرید. او حتماً نقشهای دارد.
اما دیگر خیلی دیر شده بود و از دست آقای ماجیکا کاری ساختهنبود. چرخها با صدای غیژغیژ شروع به چرخیدن کردند و قطار با سرعت سرسام آوری به راه افتاد، طوری که انگار در یک گرداب مکیده میشود. چند لحظه بعد… این اتفاقی بود که دقیقاً افتاد: قطار با صدای عجیبی درون چالهای که ناگهان در زمین دهنباز کردهبود، ناپدید شد.
افسانههای ملل 3 - افسانههای عاشقانه، خیالانگیز و عرب
مجموعه ماجراهای امیل 2 - فرار بزرگ امیل
علی زاوا شاهزاده ی خیابان 
دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.