بخشی از متن کتاب:
بعد، راه افتادند و رفتند خانهی چخه و پیشته. یواشکی از پنجره توی خانه را نگاه کردند. دیدند پیشته توی رختخواب خوابیده و همهاش میگوید: هاپیشته… هاپیشته…
پیشیها دلشان برای پیشته سوخت. آخر نوک دماغ او حسابی قرمز شده بود و بیحال بیحال بود.
ماجرای خانم شارلوت 6 - بهترین مربی فوتبال
دایرة المعارف کوچک من درباره ی جانوران دنیا
کتاب خبر ۵ - پیادهروی روی بند رخت
قصه های دوستی- خارپشت و لاک پشت 
دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.