بخشی از متن کتاب:
یک روز گرم تابستان بود. حیوانات جنگل از گرمای زیاد بیحس شدهبودند. هرکدام جایی برای خودشان پیدا کرده و خوابیده بودند. هر از گاهی، سکوت جنگل به خاطر شکسته شدن شاخه درختی و یا به هم آرام پرهای پرندگانی مثل طوطی میشکست. تنها حیوانی که نمیتوانست بخوابد، میمون کوچک قهوهای رنگ بود. او تشنه بود و در آن هوای گرم به دنبال آب میگشت و از این طرف به آن طرف میرفت. میمون قهوهای به هرکجا که فکر میکرد چشمه آبی باشد رفت، اما اثری از آب ندید. سرانجام..
ماجرای خانم شارلوت 1 – خانم معلم جدید ما 
دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.