هرکول گفت: میخواهم با پادشاه اوریسته حرف بزنم!
نگهبانانی که از دروازههای شهر ترینیت محافظت میکردند، مجذوب ظاهر و هیکل قوی آن غریبه شدند و اجازه دادند وارد شهر شود. هرکول از کوچههای شهر گذشت.
او بالاخره به هدفش رسیده بود. بعد از این که از شهر دلف خارج شد، یک کشتی قرض گرفت و از خلیج کورینت و ارگولید گذشت و تردیدی نداشت که میخواهد در ترینیت زندگی کند؛ چون پیشگو به او دستور دادهبود به پادشاه خدمت کند. وقتی هرکول وارد قصر شد، متوجه شد مردی ضعیف در جایگاه نشسته است.
چراهای شگفتانگیز - اسبها و اسبچهها
فرهنگ فارسی بچههای امروز
ماجرای خانم شارلوت 1 – خانم معلم جدید ما
روزی بود روزی نبود - کوزهی عسل
مجموعه ماجراهای امیل 2 - فرار بزرگ امیل
آقا پسر همهچیز دان ۳ - خواهر بد عنق من 
دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.