هرکول گفت: میخواهم با پادشاه اوریسته حرف بزنم!
نگهبانانی که از دروازههای شهر ترینیت محافظت میکردند، مجذوب ظاهر و هیکل قوی آن غریبه شدند و اجازه دادند وارد شهر شود. هرکول از کوچههای شهر گذشت.
او بالاخره به هدفش رسیده بود. بعد از این که از شهر دلف خارج شد، یک کشتی قرض گرفت و از خلیج کورینت و ارگولید گذشت و تردیدی نداشت که میخواهد در ترینیت زندگی کند؛ چون پیشگو به او دستور دادهبود به پادشاه خدمت کند. وقتی هرکول وارد قصر شد، متوجه شد مردی ضعیف در جایگاه نشسته است.
روزی بود روزی نبود - دزد و آرزو
ماجرای خانم شارلوت 3 – پستچی فضول
چراهای شگفتانگیز - پنگوئنها
مثلها و قصههایشان - آبان
مجموعه آقا گرگه - آقا گرگه به سفر دور دنیا میرود
مجموعه کتابهای قصه های این جوری - منتظر تو بودم
خانوادهی شاد
١٠٠ دانشمند ایران و اسلام
روزی بود روزی نبود (مجموعه ی 3جلدی)
افسانههای ملل 4 - افسانههای اژدها، روباه و غولها
مجموعه ماجراهای امیل 1 – امیل و موش خرمای آبزیرکاه
سی و پنجم ماه مه
مجموعه ماجراهای امیل 2 - فرار بزرگ امیل
کتاب خبر ۵ - پیادهروی روی بند رخت
چراهای شگفتانگیز ایرانشناسی– استان سیستان و بلوچستان
مجموعه کتابهای قصه های این جوری - هلف
قصه های دوستی- خرگوشک و عروسکش 
دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.