قصه‌های خیلی قشنگ ۱۳ – سالی كه باران نباريد

4،000 تومان

آفتاب درست به وسط آسمان رسیده‌بود. احمد به بیلش تکیه داد. عرق صورتش را با آستین پاک کرد. نگاهی به دوست جوانش مالک کرد. مالک هم مثل او خسته شده‌بود.

به مالک گفت:دیگر موقع نماز و استراحت است، بیلت را کنار بگذار!

او و مالک کنار جوی آب رفتند. دست و صورتشان را شستند و وضو گرفتند. زیر سایه‌ی درختی نماز خواندند و بعد، بقچه‌ی ناهارشان را باز کردند.