هر دو سوار یک شتر بودند. امام باقر(ع) در یک طرف کجاوهی شتر و ابوعبیده در طرف دیگر کجاوه نشسته بود. شتر آرام آرام در بیابان حرکت میکرد.
ابوعبیده پیش از سفر فکر میکرد باید مثل یک خدمتکار همراه امام باقر(ع) باشد و به دستورهای او عمل کند. اما تا آن روز امام یک دستورهم به او ندادهبود . مثل یک دوست با او رفتار میکرد.
ابوعبیده نگاهی به امام کرد. چهرهی امام خیس عرق بود. او گفت: آقا نزدیک ظهر است. هوا خیلی گرم است. خوب است زیر سایهی صخرههای روبهرو کمی استراحت کنیم.
امام قبول کرد. شتر را کنار صخرهها نگهداشتند. وقتی از شتر پیاده شدند، برای چندمین بار دست ابوعبیده را گرفت و حالش را پرسید.
دایرة المعارف کوچک من درباره ی خرس ها
ماجرای خانم شارلوت 5 - خدمتکار شگفتانگیز
چراهای شگفتانگیز - طبیعت در معرض خطر
ماجرای خانم شارلوت 6 - بهترین مربی فوتبال
قصههای خیلی قشنگ 7 - شب بارانی
سامی و مرد فضایی
قصه های دوستی- مسابقه ی تونل کنی
کتاب خبر ۵ - پیادهروی روی بند رخت
دایرة المعارف کوچک من درباره ی دردها و بیماری ها
مجموعه آقا گرگه - آقا گرگه تولدش را جشن میگیرد
کتاب خبر ۱ - فوت کوچولو گم شده
دایرة المعارف پیامبران- پیامبرانی که نامشان در قرآن آمده 
دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.