ویلای سمت چپ ما یک دختر دارند؛ یک دختر خیلی مهربان. او آلمانی بلد نیست؛ فقط هلندی حرف میزند.
چند بار خواست با من حرف بزند. فهمید که من حرفهایش را نمیفهمم؛ منتها وقتی همدیگر را دیدیم، به من خندید. او یک بار به سینهاش اشاره کرد و گفت: مارایکه.
آنوقت من تعظیم کردم و گفتم: آنتوان
بعد از آن، بین ما یک دوستی بیکلام به وجود آمد.
دیروز مارایکه و مادرش به کشورشان برگشتند. من او را تا میدان همراهی کردم و وقتی سوار اتوبوس شد، برایش دست تکان دادم.
ماجرای خانم شارلوت 4 - وزیر آنچنانی
پیش دبستانی های مهتاب - یوزی و گاندو به پیش دبستانی می روند - بیماری ها
دایرة المعارف پیامبران- پیامبرانی که نامشان در قرآن آمده 
دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.