بخشی از متن کتاب:
یک روز که قالیچه توی چمنزار، زیرآفتاب دراز کشیده بود، یک غول روی کولش پرید و گفت: زود باش… زود باش… برو پیش پری دریا. میخواهد چراغم را از پری پس بگیرم.
قالیچه خوابآلود از روی زمین بلند شد. از روی دشت گذشت.از بالای کوه گذشت. از صحرا گذشت. غول خیلی سنگین بود. قالیچه خسته شد. یک گوشهای نشست..
مجموعه آقا گرگه - آقا گرگه رنگ خودش را عوض میکند
قصههای دوستی - پیشته و چخه
طلسم دراگونا ۲ - شمیم جادو
نیکولا کوچولو - هدیهی پدر
دانشوران دیروز و امروز - پیشگامان شناخت آب: محمد کرجی
چراهای شگفتانگیز - مردم و کشورها
موش کارآگاه 5 - باسیل و مستعمره گمشده
چشمهای لیندا
قصههای دوستی - لاکو لاک ندارد 
دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.