بخشی از متن کتاب:
بعد، راه افتادند و رفتند خانهی چخه و پیشته. یواشکی از پنجره توی خانه را نگاه کردند. دیدند پیشته توی رختخواب خوابیده و همهاش میگوید: هاپیشته… هاپیشته…
پیشیها دلشان برای پیشته سوخت. آخر نوک دماغ او حسابی قرمز شده بود و بیحال بیحال بود.
قصههای دوستی - لاکو لاک ندارد
دایرة المعارف کوچک من درباره ی جانوران دنیا
مجموعه سام و استلا - استلا، پری جنگل
شگفتیهای جهان - مورچهها
قصههای دوستی - دردونه خانم و جیرجیری
دایرة المعارف کوچک من دربارهی آداب معاشرت 
دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.