بخشی از متن کتاب:
من از بچههای تازهوارد مدرسهام. تازه به این محله آمدهام و در این شهر کوچک و غریب کسی را نمیشناسم، در میان مردم این شهر با لهجهی عجیبشان، غریبهام. مخصوصاً این که عنون “بچهی طلاق” را هم با خودم یدک میکشم. اول تعطیلات عید، پدر و مادرم از هم جدا شدند و من با مادرم به این شهر آمدم. این شهر دویست کیلومتر دورتر از خانهی قبلیمان است. اما چون مادرم در اینجا کاری پیدا کرد، مجبور شدیم اینجا بیاییم.
نیکولا کوچولو - اسباببازیام خراب شد
مادرم ازدواج کرد و مصیبتهای بعدی
راز قلعهی سرخ
کتاب خبر ۵ - پیادهروی روی بند رخت
نوئمی 6 - قصر یخ
یه ذرّه عرفان 2
مجموعه آقای ماجیکا 3 - آقای ماجیکا و قطار اشباح
نیکولا کوچولو - قوانین رانندگی 
دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.