افسانه‌های ملل ۵ – افسانه‌های خيال‌انگيز

3،500 تومان

پدری دو پسر داشت. پسر بزرگ خیلی زرنگ و باهوش بود و تقریباً هرکاری از او بر می‌آمد. اما پسر کوچک آن‌قدر نادان بود که چیزی یاد نمی‌گرفت. هنگامی که مردم او را می‌دیدند، می‌گفتند: تا کی می‌خواهی سربار پدرت باشی؟

بعضی از شب‌ها مردم گرد آتش جمع می‌شدند و حکایاتی را برای هم تعریف می‌کردند که لرزه بر اندام شنونده می‌انداخت؛ طوری که همه با صدای بلند می‌گفتند: اوه چقدر وحشتناک! تمام تنمان از ترس می‌لرزد.