قصه‌های خیلی قشنگ ۷ – شب بارانی

4،000 تومان

خنده از لب‌های مرد مسیحی جدا نمی‌شد. از هر روز خوشحال‌تر بود. اصلاً با روز‌های گذشته فرق می‌کرد. همسرش پرسید: چه شده؟ امروز خیلی خوشحالی!

مرد از روی طاقچه یک تکه نان برداشت و در دهان گذاشت و بعد آمد پیش زنش نشست و گفت: چیز خیلی عجیبی اتفاق افتاد، خیلی عجیب!

-مثلا چه‌چیزی؟ تو را به خدا بگو!

-دیروز وقتی کوله‌بار هیزمم را به بازار بردم تا بفروشم، محمد، پیامبر مسلمانان را دیدم. او به من نگاه کرد و بعد به چند نفری که همراهش بودند آهسته چیزی گفت. فهمیدم که درباره‌ی من حرف می‌زند. از کنارشان رد شدم و به انتهای بازار رفتم و هیزمم را فروختم…