قصه‌های خیلی قشنگ ۴ – مهمان‌های فقير

4،000 تومان

مرد خیلی خوشحال بود. پسر نوجوانش هم از خوشحالی لبخند می‌زد. آخر آن‌ها برای ناهار به خانه‌ی حضرت علی(ع) دعوت شده‌ بودند.وقتی به خانه‌ی حضرت علی(ع) رسیدند، در زدند. یکیاز خدمتکار‌های امام در را باز کرد. حضرت علی (ع) و پسرش محمد حنیفه به پیشواز آن‌ها آمدند. پس از روبوسی و احوال‌پرسی، همه با هم به اتاق رفتند. پدر و پسر، کنار هم روی تشکچه‌ای نشستند.امام علی‌(ع) با مهربانی دوباره حال آن‌ها را پرسید. پدر و پسر نوجوان به این طرف و آن طرف نگاه کردند. چه اتاق ساده و تمیزی بود. بوی خوبی هم می‌داد.