افسانه‌های ملل ۱۷ – افسانه‌های گرگ‌ها

نویسنده: آن جوناس مترجم: رویا خوئی تصویرگر: سیلوی سرپریکس

در زمان‌های گذشته، در قلب جنگلی انبوه، دسته‌ای گرگ زندگی می‌کردند. در میان این گرگ‌ها، گرگ نر بزرگی وجود داشت. یک شب، او مقدار زیادی سنگ ریزه بلعید و روز بعد بیمار شد. حال گرگ خیلی بد بود، احساس سنگینی می‌کرد و کلافه بود؛ در میان درختان پرسه می‌زد، سرش را نزدیک زمین گرفته بود و پاهایش مثل سرب سنگین شده بود. راستش را بخواهید، هیچ‌کس دلش به حال اسفبار او نمی‌سوخت؛ بلکه برعکس هرکس این حیوان وحشی را می‌دید، از او دور می‌شد.

10،000 تومان