افسانه‌های ملل برای کودکان ۳ – قصه‌های حیله و حیله‌گری

5،000 تومان

در زمان‌های قدیم هیزم شکن فقیری همراه همسر و هفت پسرش زندگی می‌کرد. پسران هیزم شکن کوچک بودند و هیچ‌کدام نمی‌توانستند در کارها به او کمک کنند. پسر آخر که هفت ساله بود و هنوز نمی‌توانست حرف بزند مایه‌ی غم و اندوه پدر و مادرش شده‌بود. او موقع تولد، خیلی کوچک و به اندازه‌ی یک بند انگشت بود، از این رو او را بند انگشتی نامیدند. بندانگشتی جثه‌ی خیلی ریزی داشت، اما باهوش‌تر از برادرهایش بود.

یکسال چنان قحطی شد که هیزم شکن تصمیم گرفت فرزندانش را به جنگل ببرد و آن‌جا رها کند، چون نمی‌توانست برایشان غذا و لباس تهیه کند. شب وقتی بچه‌ها خوابیده بودند…