خسیس شهری
خسیسی مهمان یک دهقان شد. مدتها در خانه او خورد و خوابید. خسیس مرتب می گفت: قدم علی جان، به شهر که اومدی، جبران میکنم.
پس از مدتها گذر دهقان به شهر افتاد. به در خانه خسیس رفت و در زد. خسیس در را باز کرد. دهقان سلام کرد.
خسیس گفت: با کی کار داری؟ دهقان گفت: منم قدم علی! نشناختی؟
-نه
دهقان گفت: حتماً به خاطر این کلاه منو نشناختی. و کلاهش را برداشت:حالا شناختی؟
-نه
دهقان گفت: شاید به خاطر این کته و کتش را درآورد. همینطور یکی یکی لباسهایش را در آورد تا شاید خسیس او را بشناسد.
آخر خسیس گفت: بیخود خودت را خسته نکن. اگر از پوستت هم در بیای، نمیشناسمت.
رودخانهی واژگون 1 - تومک
قصههای دوستی - لاکو لاک ندارد
نوئمی 7 - باغوحش در خانه
ماجرای خانم شارلوت 3 – پستچی فضول
دایرة المعارف پیامبران- پیامبرانی که نامشان در قرآن آمده
دایرة المعارف کوچک من درباره ی دردها و بیماری ها
لبخند بزنید
دایرة المعارف کوچک من درباره ی جانوران دنیا
چراهای شگفتانگیز - پنگوئنها
ماجرای خانم شارلوت 2 – کتابدار عجیب و غریب 
دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.