بخشی از متن کتاب:
روزگاری همهی اهالی روستایی به جای دیگری کوچ کردهبودند. در روستا فقط یک سگ و یک خروس مانده بود که روزها در اطراف روستا میگشتند و غذایی پیدا میکردند و میخوردند و روزگار میگذراندند.
روزی روباه گرسنهای به آنجا آمد. خروس را دید که روی پرچین نشسته بود. دهان روباه آب افتاد. سرش را بالا کرد و گفت: خروس عزیز، چرا آن بالا رفتهای؟ بیا پایین، خطرناک است. بیا با هم زمین را آباد کنیم و محصول تازه برداریم. شخم زدن زمین و کاشتن تخم با من؛ تو فقط سهمت را درو کن.
چراهای شگفتانگیز ایرانشناسی– استان سیستان و بلوچستان
ماجرای خانم شارلوت 1 – خانم معلم جدید ما
کتابخانه ی کلاسیک - زیبای سیاه
جولیان
مجموعه آقای ماجیکا 1 - آقای ماجیکا و قالیچهی پرنده
دایرة المعارف پیامبران- پیامبرانی که نامشان در قرآن آمده
ماجرای خانم شارلوت 3 – پستچی فضول
روزی بود روزی نبود - کوزهی عسل 
دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.