هرکول گفت: میخواهم با پادشاه اوریسته حرف بزنم!
نگهبانانی که از دروازههای شهر ترینیت محافظت میکردند، مجذوب ظاهر و هیکل قوی آن غریبه شدند و اجازه دادند وارد شهر شود. هرکول از کوچههای شهر گذشت.
او بالاخره به هدفش رسیده بود. بعد از این که از شهر دلف خارج شد، یک کشتی قرض گرفت و از خلیج کورینت و ارگولید گذشت و تردیدی نداشت که میخواهد در ترینیت زندگی کند؛ چون پیشگو به او دستور دادهبود به پادشاه خدمت کند. وقتی هرکول وارد قصر شد، متوجه شد مردی ضعیف در جایگاه نشسته است.
ماجراهای مینی 2 - مینی قد بلندترین است
دریاچهی آخر دنیا
سه گانه نگهبانان 3 - گذر جانوران
دژ سرخ ۵ - کوه آتش
توبیاس و فرشته
سی و پنجم ماه مه
کتابخانه کلاسیک - آرزوهای بزرگ
کتابخانه کلاسیک - شوالیه های میز گرد
کتابخانه ی کلاسیک - آن شرلی 
دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.