یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود.
سالها پیش، مردی بخیل و سختگیر غلامی مهربان و بیآزار داشت. ارباب به غلام وعده داده بود که اگر فرمانبر و پرکار باشد، او را آزاد خواهد کرد.
سالها گذشت، غلام شب و روز در آن خانه کار کرد و زحمت کشید؛ ولی از آزادی خبری نبود.
روزی صبر غلام به آخر رسید. پس در برابر ارباب زانو زد و گفت: سرورم! پس چه شد وعدهی آزادی من؟ من تا کی باید غلام بمانم؟
خروسی در حیاط خانه مشغول دانه خوردن بود. ارباب خروس را نشان داد و گفت: گوش کن! کلید آزادی تو پیش آن خروس است. اگر بتوانی با این خروس غذای خوبی برای من آماده کنی، خیلی زود تو را آزاد میکنم.

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.