از انقلاب صنعتی به این سو، اراده و توانایی بشر برای تصرّف در طبیعت روزبهروز بیشتر شده و همپای این تصرّف، معضلاتی نیز دامان طبیعت و فرزندانش را گرفته و تدریجاً چندان جدّی شده که حیات بشر بر روی زمین را یکسره به مخاطره انداخته است. از این رو ضرورت دارد که بشر با تمام امکانات و توانایی-هایش وارد میدان نبرد شود و از نابودی محیط زندگیاش جلوگیری کند.
این نبرد نبردی همهجانبه است و عرصههای مختلف را از فلسفه، فرهنگ، اقتصاد، سیاست و دانش شامل میشود. در این میان، ادبیات، چه به عنوان گونهای از بیان هنرمندانه و چه به عنوان ابزار ترغیب و اقناع، یکی از مؤثرترین حربههایی است که میتواند در عرصهی فرهنگ و آموزش مورد استفاده قرار گیرد؛ و آنجا که مخاطبانش کودکان و نوجوانان باشند، تأثیر آن بهمراتب ژرفتر میتواند بود.
بر این اساس، پرداختن به طبیعت در ادبیات امروزه دیگر ضرورتی محتوم است، نه اتّفاقی محصولِ تفنّنِ شاعرانه یا امری معلولِ واپسگراییِ رمانتیک. رویکرد بومگرایانه در نقد ادبی نیز برآمده از چنین ضرورتی است. این رویکرد در دهههای پایانی قرن بیستم شکل گرفته و در سطوح مختلفی که دارد، گاه روابط بین طبیعت و ادبیات را بررسی میکند، گاه ایدهی انسانمحوری (anthropocentrism) را به چالش میکشد، گاه منارهی تجلیل از طبیعت میشود و گاه مبلّغ اخلاق زیستمحیطی (eco-ethics) و همواره بر آن است تا «قرائت» ما را از طبیعت دیگرگون کند. بنا بر آنچه گفته شد، تقویت چنین رویکردی در بازخوانی ادبیات کودک و نوجوان میتواند برای فرهنگسازی و آموزش نسلهای آتی جهت پاسداری از محیط زیست تأثیر بهسزایی داشته باشد.
خوانشی بومگرایانه از دو رمان ناتالی بابیت
ناتالی بابیت، نویسنده و تصویرگر آمریکایی، در سال ۱۹۳۲ در اوهایو به دنیا آمد. ابتدا به کار تصویرگری کتاب کودک اشتغال داشت و دو کتاب شعر نیز برای کودکان نوشت. سپس به رماننویسی روی آورد و برای دومین رمانش، بلندی نیناک (۱۹۷۱)، نشان نیوبری را دریافت کرد. رمان دیگرش به نام خانوادهی جاودان تاک (۱۹۷۵) در فهرست کتابهای برتر «انجمن کتابخانهی آمریکا» قرار گرفت. وی در سال ۱۹۷۵ برندهی جایزهی کریستوفِر و در سال ۱۹۸۲ نامزد جایزهی هانس کریستین اندرسن شد. از این هنرمند آثار بسیاری به عنوان نویسنده و تصویرگر به جا مانده که از آن جمله میتوان به ماه بر فراز هایاِستریت، جک پلانک داستان میگوید و نلی اشاره کرد. این نویسندهی برجسته در سال ۲۰۱۶ در کانِتیکِت آمریکا درگذشت.
بابیت معتقد است: «کتابهای کودکان نسبت به کتابهای بزرگسالان نه لزوماً سادهترند و نه با احساسات متفاوت یا سادهتری سر و کار دارند.» رمانهای بابیت نیز، کاملاً مطابق با چنین عقیدهای، اولاً به لحاظ فنی و ادبی از پرداختهترین زبان برخوردارند و ثانیاً مخاطب را با پیچیدهترین موضوعات و احساسات مواجه میکنند. خانوادهی جاودان تاک، که یک رمان کلاسیک مدرن نامیده شده، به یک اعتبار، داستان مواجههی دختری کوچک با حقیقتی بزرگ است: زندگی بدون مرگ معنایی ندارد.
خانوادهی فاستر صاحب بیشهای هستند که در آن یک چشمهی آب حیات وجود دارد. هیچ کس از خاصیت این چشمه خبر ندارد، جز خانوادهی تاک که حدود صد سال پیش، به صورت اتفاقی، با نوشیدن آب چشمه صاحب زندگی جاودان شدهاند. یک روز وینی، دختر دهسالهی فاسترها، در حال گشتوگذار در بیشه تشنه میشود و بیخبر از ماهیت چشمه میخواهد از آن کمی آب بنوشد. مائه تاک و پسرش، جسی، برای این که جلوی وینی را بگیرند، مجبور میشوند او را بدزدند. آنها در راه سعی میکنند کل ماجرا را برای وینی توضیح بدهند. البته غریبهای، که از پیش هم به مِلک خانوادهی فاستر چشم داشته و هم مراقب خانوادهی تاک بوده، به صورت پنهانی این اتفاقات را میبیند و صحبتهای آنها را میشنود. غریبه آنها را تعقیب میکند تا پس از اطلاع از محل سکونتشان، با خانوادهی فاستر معاملهای کند: دختر آنها را برگرداند و در عوض، مالک بیشه شود. نقشهی او این است که پس از تصاحب بیشه، آب چشمه را در ازای مبلغی هنگفت به برخی افراد متمول بفروشد و از این راه به ثروتی افسانهای دست یابد. فاسترها پیشنهاد او را میپذیرند، اما مائه تاک و خانوادهاش، با اطلاع از این که زندگی جاودان چیزی جز مصیبت و عذاب در پی ندارد، مجبور میشوند هر طور شده، جلوی عملی شدن نقشهی مرد غریبه را بگیرند.
خوانندگان در مواجهه با متنهای بابیت به احتمال زیاد بیش از هر چیز به مضامین فلسفی آثار او یا به تکنیک زبانی درخشان او توجه خواهند کرد. اما اگر خوانش ما از این آثار با جهتگیری بومگرایانه همراه باشد، خواهیم دید که هم فلسفه و هم زبان بابیت هر کدام به نوعی منادی تعظیم و تجلیل از طبیعت است. رویکرد بومگرایانه در آغاز شاید بیشتر به بازخوانی متنهایی پرداخته که جنبههای بوم-گرایی در آنها آشکارتر بوده است؛ و این امری کاملاً طبیعی است، هرچند این رویه گهگاه مورد طعن منتقدان قرار گرفته و بهتمسخر ادبیات «لطیف» و «دارودرختدوست» نام گرفته است. اما بومگرایی در معنای عمیق آن، با فلسفه ارتباطی تنگاتنگ دارد: آنجا که قرارداد اجتماعی را زیر سؤال میبرد و، نه به شیوهی روسویی و به دور از عقلانیت بلکه به واسطهی ضرورتی عقلانی، قرارداد طبیعی را در برابر آن مینهد؛ آنجا که ایدهی انسانمحوری را به چالش میکشد و به آن که خود را «اشرف مخلوقات» خوانده، گوشزد میکند که طبیعت برساختهای زبانی و از اصطلاحات محیرالعقول انسان نیست. انسان زادهی طبیعت است و سرنوشت او در گرو نوع رفتاری است که با محیط خود میکند.
در خانوادهی جاودان تاک، از همان فصل اول ایدهی مالکیت زمین به چالش کشیده میشود:
وقتی فکرش را میکنی، میبینی مالکیت یک قطعه زمین چیز عجیبی است. اصلاً مالکیت تا كجا میتواند ادامه یابد؟ اگر شخصی مالک قطعهزمینی شود، آیا آن زمین تا اعماق، تحت مالكیت او درآمده است؟ در تمام ابعادی كه تا مركز زمین ادامه مییابد و ریزتر و ریزتر میشود؟ یا مالکیت تنها شامل لایهای نازک در زیر آن میشود، و حریم کرمهای درهم لولندهای که زیر آن لایه زندگی میکنند، هرگز مورد تجاوز قرار نمیگیرد؟
در اینجا نخست به مالکیت یک قطعه زمین توسط یک فرد انسانی اشاره شده است و نهایتاً وقتی درمییابیم که چشمهی آب حیات در همین قطعه قرار دارد، میتوانیم بگوییم که مجازاً مالکیت کل زمین توسط انسان مورد طعن قرار گرفته است. مالکیت به مثابهی قرارداد اجتماعی امری است که طبیعی (natural) به نظر میآید، اما بومگرایان بر آناند که این نه امری طبیعی بلکه امری «طبیعیشده» (naturalized) است؛ یعنی به مرور زمان طوری شده که طبیعی به نظر میرسد، اما در حقیقت مالکیت بر زمین به هیچ وجه طبیعی نیست. چنان که سرخپوستان پیشنهاد سفیدپوستان را در خصوص خرید زمینهایشان درک نمیکردند: مگر ممکن است زمین را بفروشیم؟
از منظر نقد بومگرایانه میتوان گفت که خانوادهی جاودان تاک، بیش از آن که به مسئلهی جاودانگی و مرگ از منظر فلسفی نظر داشته باشد، به مسئولیت انسان در قبال زمین میپردازد و فایدهگرایی به قیمت نابودی زمین را نفی میکند و انسانمحوری (anthropocentrism) را باطل میشمارد.
مردی که قصد دارد از این چشمه استفادهی تجاری کند، مردی است که در داستان نام ندارد؛ حتی میتوان گفت که در حد یک تیپ باقی مانده و به کاراکتر نرسیده است. مرد بیهویتی که تنها با صفت زردپوش شناخته میشود و حرکاتش به حرکات عروسک خیمه-شببازی میماند. خشکی و زردی و مصنوعی بودن مرد، در مقابل روح زندگی و طبیعت قرار دارد:
مردی که آنجا ایستاده بود، به طرز قابلتوجهی لاغر و قدبلند بود. ریش كمپشتش عذرخواهانه چانهی درازش را میپوشاند و لباس زررنگی به تن داشت که به نظر میرسید زیر تابش آفتاب کمفروغ عصرگاهی کمی میدرخشد. …بدن کشیدهاش مدام در حرکت بود: نوک یک پایش به زمین میخورد و یک شانهاش میجهید. بدنش با تکانهای نسبتاً شدید به اینطرف و آنطرف میرفت، اما در عین حال نوعی وقار در حركاتش دیده میشد، شبیه عروسک خیمهشببازیای كه خوب حركت داده میشود.
این مرد، که از فلسفه و پزشکی و متافیزیک نیز سررشته دارد، نماد نگرش فایدهگراست که هر چیزی را از منظر سوداندیشانه مینگرد. و نقشهی جنونآمیزی هم که دارد، نهایتاً منجر خواهد شد که حیات بشر و زمین یکسره به ورطهی نابودی بیفتد. اما مائه تاک، مادر خانوادهای که نام خانوادگیشان مترادف با زندگی است، جلوی این نقشه را میگیرد.
چراگاهها، مزارع و بیشههای پرخسوخاشاکی که پشت سر میگذاشتند، پر از زنبور عسل بود و جیرجیرکها پیش پایشان جستوخیز میکردند؛ گویی با هر قدم چشمهای از زیر پایشان میجوشید و جیرجیركها را همچون سنگریزه به بیرون میجهاند. اما هر چیز دیگری بیحركت بود، مانند تكهنانی خشكیده، در آستانهی سوختن، در حال ذخیرهی آخرین قطرههای شیرهی گیاهی، و در تلاش برای حفظ خود تا باران بعدی. و شكوفههای خاكخوردهی هویج وحشی بر سطح چمنزار، به كفهای روی دریایی نقاشیشده میمانست. –بخشی از متن کتاب
ماه بر فراز هایاستریت
قهرمان این رمان، پسربچهی یتیمی به نام جو کازیمیر است که با مادربزرگش زندگی میکند. او علاقهی زیادی به نجوم و دلبستگی عمیقی به تماشای ماه در آسمان شب دارد. در خلال رمان از طریق مادربزرگ جو، علت این دلبستگی را درمییابیم. جو از نوزادی پدر و مادرش را از دست داده و از همان وقت، تماشای جرم نورانی ماه در آسمان شب، بیقراری طفل یتیم را تسکین میداده است. اکنون جو رؤیایی در سر دارد. او بر اساس مطالعاتش میداند که همیشه احتمال برخورد جرمی آسمانی با ماه وجود دارد. از این رو میخواهد در آینده دانشمند شود «و در تحقیقاتی شركت كند كه هدفشان جلوگیری از برخورد شهابسنگها و ستارههای دنبالهدار به كرهی زمین و همینطور به ماه است.»
از طرفی آقای بُلدروال، پیرمرد کارخانهدار و متموّلی ساکن خیابان اعیاننشین هایاِستریت، به دلایلی حاضر شده است جو را به فرزندخواندگی قبول کند و تمام اموالش را به او ببخشد، مشروط بر این که جو از رؤیای کودکانهاش دست بردارد و در آینده در دانشکدهی بازرگانی تحصیل کند تا بتواند عهدهدار کارخانهی آقای بلدروال شود.
در این رمان هم بابیت باز به مسئلهی مالکیت میپردازد و از لحن راوی پیداست که این مسئله را «غیرطبیعی» و «طبیعیشده» از طریق عادت میانگارد:
در آمریکا ما دوست داریم فکر کنیم بالاخره روزی یک تکه زمین به ما تعلق خواهد داشت، شاید حتی این زمین در خیابانی مثل هایاستریت باشد. اگر شما زمینی داشته باشید، یعنی به جایی تعلق دارید. تعلق داشتن خوب است و چه چیزی بهتر از تعلق داشتن به جایی بزرگ و زیبا. دستكم این چیزی است که اکثر ما باور داریم. بنابراین منتظر میمانیم و دقت و تلاش میکنیم تا بفهمیم چه کار باید بکنیم تا این اتفاق بیفتد.
اما همین مسئله را، که در اینجا هم به آن اشاره کرده، دوباره به صورت دیگری مطرح میکند و آن این که بر خلاف میل انسان برای تصاحب طبیعت مادی، خود اوست که به طبیعت و زیستگاهش تعلق دارد و اصلاً هویتش در گرو این تعلق است. وقتی جو کازیمیر سوار اتوبوس شده تا از مسکن مألوفش به مکانی دیگر برود، لحظهای با خود میاندیشد که انگار از وقتی خانهاش را ترک کرده تا به آن مکان برسد، گویی هویت و ماهیتش معلق مانده است:
اما به نظر میرسید آنچه اكنون اتفاق میافتاد، چیزی شبیه حس رفتن برای همیشه بود. در این بازهی زمانی خالی، در حالی كه مسكن مألوفت را پشت سر گذاشتهای، در واقع انگار خودت هم هیچكس نیستی. تو با وجود آدمهای دوروبرت كه میشناسندت، کسی بودهای؛ اما وقتی بلند میشوی و همه چیز را ترک میکنی، آن مسكن مألوف چنان ناپدید میشود که گویی اصلاً از اوّل واقعی نبوده. آنجا را ترک میکنی و وقتی در راه هستی، حس میکنی خودت هم داری ناپدید میشوی. اما او لازم نبود چنین حسی داشته باشد. او قرار بود تنها برای مدت کوتاهی دور باشد.
در اینجا، هم ایدهی انسانمحوری و هم ایدهی اصالت عاقل به چالش کشیده میشود. طبیعت مستقل از انسان است، ولی انسان بدون طبیعت نه به وجود میآمد و نه هویت مییافت. (هویت یافتن انسان از محیط اطرافش به نوع دیگری در بلندی نیناک نیز مطرح شده است.)
گذشته از این، عنوان رمان نیز خود براعت استهلالی است که انتخاب قهرمان داستان را آشکار میکند: او سرانجام، ماه را بر زندگی در هایاستریت ترجیح میدهد: The Moon over High Street. ماه از طرفی نماد آرزو و رؤیاست و از طرف دیگر، حفظ ماه از خطر نابودی میتواند به معنی حفظ محیط زیست انسان تلقی شود؛ خاصه وقتی آلترناتیو این انتخاب را در نظر بگیریم: ثروتاندوزی و زندگی تجملی و مدیریت کارخانهای صنعتی مربوط به ماشینسازی.
البته آقای بلدروال معتقد است که جو برای این کار نیاز به پول دارد. پس بهتر است پیشنهاد او را بپذیرد و پس از تحصیل در دانشکده-ی بازرگانی و مدیریت کارخانه و زندگی در هایاستریت -که رؤیای هر آمریکایی است- نجوم را به عنوان یک دلمشغولی تفننی پی بگیرد. مادربزرگ جو تصمیم نهایی نوهاش را با این کلمات برای پیرمرد سوداندیش بیان میکند:
واقعاً انگار این مسئله فراتر از درك شماست. پس تا جایی كه بتوانم، حرفم را ساده میکنم. نوهی من فروشی نیست، نه الآن، نه هیچوقت. او دوست ندارد تا آخر عمر در یک دفتر بنشیند و یک كارخانه را بگرداند. اصلاً مهم نیست این تجارت چقدر خوب باشد، یا این که قرار است چه مقدار پول برای انجام این کار به او بدهید. آقای بلدروال، در آمریکا رؤیاهای مختلفی وجود دارد، نه فقط یک رؤیا. و رؤیای جو این است که یاد بگیرد؛ کشف کند. هایاستریت نمیتواند برای او آن چیزی باشد که شما فكر میكنید. ذهن او پر از سؤال است و آنها سؤالاتی نیستند که هایاستریت بتواند پاسخشان را بدهد. او باید برای رسیدن به جوابهایش خوب مطالعه کند. او میخواهد خوب درس بخواند. چیزهای زیادی هست که باید یاد بگیرد؛ چون جو دوست دارد به ماه برسد، آقای بلدروال. بله، این کار را هم خواهد کرد. ولی نه برای این که از این راه پول دربیاورد، نه برای این که ماه را به تصرف خودش دربیاورد. تنها چیزی که او میخواهد، این است که ماه را بشناسد، و از آن محافظت کند. نه، نوهی من فروشی نیست. همانطور که ماه فروشی نیست.
و بالاخره رمان بابیت با این جملات ختم میشود که باز از دیدگاه نقد بومگرایانه بسیار معنادارند:
آیندهای بیانتها در انتظار ماست. این آینده متعلق به همه است، نه فقط به یك عده، و بخش اعظم آن میتواند خوب باشد، اگر شما آدم صبوری باشید و منتظر بمانید تا نوبتتان برسد.
این مطلب نخستین بار در نامۀ مهتاب، خبرنامۀ داخلی نشر محراب قلم، در اردیبهشت ۹۷ به چاپ رسید.