قصه‌های خیلی قشنگ ۹ – خبر مهم

4،000 تومان

«آسمان صاف و آبی بود. درخت‌ها جوانه زده بودند. نسیم بهاری بوی سبزه و گل می‌‌‌داد. پرنده‌ها خوشحال بودند و روی این شاخه و آن شاخه می‌پریدند. بچه‌ها خوشحال بودند و در کوچه ای به دنبال هم می‌دویدند.

پیامبر (ص) با دوستانش از کوچه‌ای عبور می‌کرد. کنار کوچه، توی یک زمین خالی، گروهی از بچه‌ها را مشغول بازی دید. ایستاد و با دقت به آن‌ها نگاه کرد. دوستان پیامبر هم ایستادند. پیامبر لبخند زد و بعد به طرف بچه‌ها رفت.»