بخشی از متن کتاب:
محسن جستی بلند شد و از پنجره به خیابان نگاه کرد. خودروهای قرمز آتشنشانی، تن سنگین و تنبل خود را به سمت شرق خیابان میکشاندند. خیابان خلوت بود و گاه به گاه خودرویی با سرعت رد میشد.
محسن غر زد: هیچکس تو خیابان نیست، بیخود و بیجهت آژیر میکشند.
مادر محسن که دوباره بساط خیاطیاش را کف اتاق پهن کرده بود، کفت: شاید آژیر میکشند که مردم بفهمند آتشنشانی کارش رو درست انجام میده! چهمیدونم، والا!

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.